زندگی نامه ی (دکتر پرويز ناتل خانلری) و شعر جاودانه ی "عقاب "
دکتر پرویز ناتل خانلری در سال 1292 در تهران به دنیا آمد. پدر وی اهل ناتل مازندران و از کارمندان وزارت خارجه بود . دکتر خانلری تحصیلات خود را در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران تا درجه دکتری به اتمام رسانید و سپس به تدریس در دانشگاه پرداخت.
خانلری از هواداران جدی نوآوری در شعر بود ، اما تجدد در شعر را در حد میانه قبول داشت و از این نظر می توان او را پیشگام گروهی خاص از شاعران معاصر دانست. او بیشتر سال های عمر خود را صرف تحقیقات ادبی، تصحیح متن های شعر و نثر نمود؛ علاوه بر آن ترجمه آثار خارجی و بالاخره انتشار مجله ادبی «سخن» که به مدت 35 سال آن را به طور مداوم منتشر می نمود از دیگر کارهای مهم اوست . این مجله در رشد فرهنگ و ادبیات معاصر فارسی تاثیر آشکاری داشته است. مجموعه اشعاری از وی با نام «ماه در مرداب» منتشر شده است.
دکتر خانلری در سال 1320 با خانم «زهرا کیا» همدرس خود ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر و یک پسر بودند. متاسفانه پسرش «آرمان» در جوانی درگذشت و استاد و همسرش را برای همیشه داغدار ساخت.
دکتر خانلری در سال 1327 به پاریس رفت و به مطالعه وتحقیق پرداخت و همواره کرسی دانشگاهی خود را که تاریخ زبان فارسی بود حفظ می کرد.
دکتر پرویز ناتل خانلری که در ادب گذشته ایران و نیز ادبیات فرانسوی چیرگی داشت، کار شاعری خود را با قصیده و غزل آغاز نمود. وی نخستین نقاد و مفسر شعر تغزلی و غنایی معاصر است. وی سال ها پیش از آن که مجله «سخن» را دایر کند شعر می سرود و با نیما آشنایی داشت، اما پس از مدتی کار نقد شعر را در پیش گرفت و نظریه های تازه ای درباره ی شعر بیان نمود. خانلری در سال 1316 شعر «ماه در مرداب» و در سال 1321 شعر «یغمای شب و ظهر» را سرود. این اشعار و نظایر آنها در قالب چهار پاره و در حوزه ی وصف طبیعت بودند. در همان سال شعر «عقاب» را که افسانه ای تمثیلی است در قالب مثنوی، با بافت و برداشتی جالب و جدید، ارائه نمود.
در واقع می توان گفت اشعار خانلری در آن سال ها پلی بود میان شعر کهن و شعر نو که برای پذیرفتن اشعار تازه تر و تندروتر بنا شده بود. مجله «سخن» نیز در این میان پایگاه شاعران نوپرداز بود و تأثیری که این مجله در این باب داشته، انکار ناپذیر است.
خانلری شعری را که محتوای تازه نداشت، شعر نمی دانست. او بر این عقیده بود که: «شعر خوب شعری است که حاوی معانی تازه و زیبا باشد و این معنی در مناسب ترین و زیباترین قالب ریخته شود. اگر کسی شعری بی وزن بگوید و معنی مقصود را آن چنان که باید زیبا و دلکش و تمام جلوه دهد، به گمان من بر کار او ایرادی نمی توان گرفت.»
در مجموع خانلری به نوعی تازگی و نوجویی و دگرگونی ادبی معتقد بود اما در ضمن، اوزان و بحور فارسی را آنقدر متعدد و فراوان می دانست که لزومی نمی دید شاعر برای گفتن هر نوع شعر، اوزان را بشکند و یا شعر آزاد بگوید.
دکتر خانلری در اول شهریور 1369 در حالی که از بیماری رنج می برد در سن 77 سالگی فوت کرد . در خارج از کشور از او تجلیل زیادی به عمل آمد. رسانه ها نیز خدمات ارزنده دکتر خانلری به زبان فارسی را ستودند.
متن کامل شعر « عقاب »
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد کش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيردره سوي کشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارويي جويد و در کار کند
صبحگاهي ز پي چاره کارگشت بر باد سبک سير سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشتناگه از وحشت پر ولوله گشت
و ان شبان بيم زده، دل نگرانشد پي بره نوزاد دوان
کبک در دامن خاري آويختمار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه کرد و رميددشت را خط غباري بکشيد
ليک صياد سر ديگر داشتصيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاريست حقيرزنده را دل نشود از جان سير
صيد هر روزه به چنگ آمد زودمگر آن روز که صياد نبود
آشيان داشت در آن دامن دشتزاغکي زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خوردهجان ز صد گونه بلا در برده
سالها زيسته افزون زشمارشکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقابز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت که اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلي دارم اگر بگشايیبکنم آنچه تو ميفرمايی
گفت: ما بنده درگاه توایمتا که هستيم هوا خواه توايم
بنده آماده بود فرمان چيست؟جان به راه تو سپارم، جان چيست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنمننگم آيد که زجان ياد کنم
اين همه گفت ولي در دل خويشگفتگويي دگر آورد به پيش
کاين ستمکار قوي پنجه کنوناز نيازست چنين زار و زبون
ليک ناگه چو غضبناک شودزو حساب من و جان پاک شود
دوستي را چو نباشد بنيادحزم را بايدت از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيدپر زد و دور ترک جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقابکه مرا عمر حبابیست بر آب
راست است اين که مرا تيز پرستليک پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشتبه شتاب ايام از من بگذشت
ارچه از عمر دل سيري نيستمرگ ميآيد و تدبيري نيست
من و اين شهپر و اين شوکت و جاهعمرم از چيست بدين حد کوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناسازبه چه فن يافتهاي عمر دراز؟
پدرم از پدر خويش شنيدکه يکي زاغ سيه روي پليد
با دو صد حيله به هنگام شکارصد ره از چنگش کردست فرار
پدرم نيز به تو دست نيافتتا به منزلگه جاويد شتافت
ليک هنگام دم باز پسينچون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت با من فرمودکاين همان زاغ پليدست که بود
عمر من نيز به يغما رفته استيک گل از صد گل تو نشکفته است
چيست سرمايه اين عمر دراز؟رازي اينجاست تو بگشا اين راز
زاغ گفت : گر تو درين تدبيریعهد کن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر که پذيرد کم و کاستديگران را چه گنه کاين ز شماست
زآسمان هيچ نياييد فرودآخر از اين همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سيصد و اندکان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثيربادها راست فراوان تاثير
بادها کز زبر خاک وزندتن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوي بالاترباد را بيش گزندست و ضرر
تا به جايي که بر اوج افلاکآيت مرگ شود پيک هلاک
ما از آن سال بسي يافتهايمکز بلندي رخ بر تافتهايم
زاغ را ميل کند دل به نشيبعمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار استعمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمانستچاره رنج تو زان آسانست
خيز و زين بيش ره چرخ مپویطعمه خويش بر افلاک مجوي
آسمان جايگهي سخت نکوستبه از آن کنج حياط و لب جوست
من که بس نکته نيکو دانمراه هر برزن و هر کو دانم
آشيان در پس باغي دارموندر آن باغ سراغي دارم
خوان گسترده الواني هستخوردنيهای فراوانی هست
آنچه زان زاغ و را داد سراگند زاري بود اندر پس باغ
بوي بد رفته از آن تا ره دورمعدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جانسوزش و کوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راهزاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت :خواني که چنين الوانستلايق حضرت اين مهمانست
ميکنم شکر که درويش نيمخجل از ما حضر خويش نيم
گفت و بنشست و بخورد از آن گندتا بياموزد از و مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سردم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويشحيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفربه رهش بسته فلک طاق ظفر
سينه کبک و تذرو و تيهوتازه و گرم شده طعمه او
اينک افتاده بر اين لاشه و گندبايد از زاغ بياموزد پند؟
بوي گندش دل و جان تافته بودحال بيماري دق يافته بود
گيج شد، بست دمي ديده خويشدلش از نفرت و بيزاري ريش
يادش آمد که بر آن اوج سپهرهست پيروزي و زيبايي و مهر
فرّ و آزادي و فتح و ظفرستنفس خرّم باد سحرست
ديده بگشود و به هر سو نگريستديد گردش اثري زينها نيست
آنچه بود از همه سو خواري بودوحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و برجست از جاگفت : کاي يار ببخشاي مرا
سالها باش و بدين عيش بنازتو و مردار تو عمر دراز
من نيم در خور اين مهمانیگند و مردار ترا ارزاني
گر بر اوج فلکم بايد مردعمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفتزاغ را ديده بر او مانده شگفت
رفت و بالا شد و بالاتر شدراست با مهر فلک همسر شد
لحظهاي چند بر اين لوح کبودنقطهاي بود و سپس هيچ نبود.
دکتر پرویز ناتل خانلری



این صفحه ی الکترونیکی ، کلاسی مجازی است برای آموزش ادبیات فارسی در محیطی تازه تر، به شاگردانم در مدارس راهنمایی مشهد. آشنایی با دنیای ادب فارسی درفضای اینترنت.