سلامي دوباره

اينم ادامه ي داستان ( كژال ) ، نوشته ي ناصر ظفرباقرپور،  دانش آموز كلاس اوّل۲ مدرسه ي نمونه دولتي ابرار. نظردادن ، يادتون نره !

کژال فکر کرد نباید بماند. باید کمک بیاورد. دوید .پابرهنه به سمت آبادی دوید و فریاد کشید و کمک خواست.

روناک هم چنان گریه می کرد و کژال نیز هم چنان دوان دوان به سمت آبادی می رفت تا بالاخره به هه ژار شوهرش رسید ؛« هه ژارم خاک به سر شدیم! جوان مردم از دست رفت! » هه ژار که از حرف های بریده بریده ی کژال چیزی نفهمیده بود، به دنبال او به راه افتاد. به نوک تپّه که رسیدند کژال بر زمین افتاد،آزاد در خون غلت می زد. دنیای کژال تیره و تار شد. به خودش که آمد، دید گرگ به جان هه ژار افتاده است . گرگ زوزه می کشید،بسيار بلند.

 گرگی دیگر بر پهنای کوه رژه می رفت. کژال با دیدن او از درون فرو ریخت و شکست، ترس بر ژرفای وجودش تلنگر مي زد .

هه ژار و گرگ در پیچ و تاب بودند .ناگهان هه ژار از سویی و گرگ از سویی دیگر بر زمین افتادند. گرگِ دیگر دندان تیز کرد و به جان هه ژار افتاد. چنگی به دستان او انداخت و دستش را از شانه درید. هه ژار غرق در خون شده بود. کژال مات و مبهوت مانده بود، دستهایش، پاهایش، تمام بدنش قفل شده بود. دیگر صدای روناک را هم نمی شنید.                             

ناگهان گرگ به کژال هم حمله کرد. روناک از دستانش رهاشد. روناک از بلندای تپّه به پایین غلت زد، در میانه ي راه، سرش به سنگی نوک تیز خورد ، روناک هم از دست رفت . 

گرگ ها به کژال حمله ور شدند. کژال زار می زد و کمک می خواست. دقایقی بعد، دیگر صدای کژال هم نبود . گرگ ها پیکر بی روح کژال را تکّه تکّه کردند .                                                                                

دیگر آن جا دشت نبود  ،

                         دیگرآن جا سبز نبود ، 

                                          دیگرآن جا گل نبود ،

                                                          دیگرآن جا پرنده هم نبود .

آن جا خون بود ،

   آن جا سیاه بود ،

      آن جا صدای خرد شدن استخوان های کژال و هه ژار و آزاد بود.                

          آن جا زوزه ی گرگان بود.