داستانك ( روي ديگر داستان « شاپرك و آدم آهني » ) - اميرحسين مزروعي
سلام دانش آموزاي گلم !
بعد از يك سال، سرانجام انتظارِ به روز شدن ِ اين وبلاگ به سر اومد و به عنوان
اوّلين مطلب جديد ، داستانكي از دوستتون اميرحسين مزروعي ، دانش آموز كلاس دوم۳ مدرسه ي نمونه دولتي ابرار رو براتون مي ذارم.
حتما نظرات زيباتونو درمورد اين نوشته ، براي استفاده ي بيشتر
در بخش نظرات بنويسين .
داستان من، کمی با داستان های دیگرتفاوت دارد. در این داستان،
حتّی یک خفاش هم می تواند سیمرغ باشد.

روزی سرد و پايیزی بود. بچّه ام گرسنه بود وغذا طلب می کرد. آخر چه غذایی؟! صدای جگرگوشه ام داشت قطع می شد، به شهر رفتم. نور قرمزی توجّه ام را جلب کرد. یک روبات، یک شب پره؛ وقت را تلف نکردم. به شب پره حمله کردم، ولی افتاد و گم شد. ازترس روبات فرار کردم. آن شب، مرگ دردانه ام را دیدم.
سکوت مرگ، همه جا را فرا گرفته بود.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۱ ساعت 10:21 توسط مجید آخته
|
این صفحه ی الکترونیکی ، کلاسی مجازی است برای آموزش ادبیات فارسی در محیطی تازه تر، به شاگردانم در مدارس راهنمایی مشهد. آشنایی با دنیای ادب فارسی درفضای اینترنت.